سلام امروز 20 فروردین ماه 1391 من مامید ای لاویو خانه دوست.

سپیده دمید و چشمان من شکفتن آغاز کرد بنظر روز خوبی میاد نیم ساعت ورزش صبحگاهی بیست دقیقه

خوردن صبحانه ده دقیقه گزیده اخبار ، 15 دقیقه تمرکز بر وظایف روزانه ، 20 دقیقه پوشیدن لباس و بالاخره 10

دقیقه دیدن عشقم مامید در آینه سکانس دوم

از در خارج میشم 100 متر پیاده روی  ، تاکسی... مثل همیشه اشخاصی که

داخل ماشین نشستند در مورد مسائل مختلف سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی هر کدوم در حد فیلسوف ترین

فیلسوف غربی نظر میدن و جالب تر از همه این که باز هم از فیلسوف ترین فیلسوف غربی نظراتشون زودتر    

تغییر میکنه به قول یکی از همین فلاسفه غربی فیلسوف کسی است که هر هفته که او را ببینی نظراتش

کاملا واژگون شده باشد کاشکی زنده بود و میاوردمش داخل همین تاکسی مسیریای خودمون تا ببینه مردم در

عرض 1 دقیقه چطور تمامی مبانی اعتقادیشون عوض میشه و شاید با دیدن این اشخاص نفس روح پرور دیگری

بکشه و جان به دادار جان افرین تقدیم کنه پیاده نقطه سر خط.

وارد دفتر شرکت میشم میز کارم کمی در هم بر همه شده امروز تصمیم گرفتم فقط به کارا یکم سرو سامون

بدم پوشه ها رو میزارم داخل کمد کلید ، موبایل ، کارت اعتباری و دفتر کارهای روزانه رو هم میزارم کنار میز

رایانه بنظرم هنوز امروز روز خوبی میاد کارا یکی پس از دیگری جلو میره و دقایق سپری میشن تموم کاری نیست

که مونده باشه ساعت 11 و 40 دقیقه شده یه اس ام اس زیبا رسید تقدیم شما ها (( و دلت کبوتر آشتی

ست در خون تپیده به بام تلخ با این همه چه بالا و چه بلند پرواز می کنی...))

روزتون بخیر و خوشی مثل امروز من