« عطش »

« عطش »
یک جرعه آب و دو قطره صبوری
لب های تو خشکیده از سکوت و خموشی
لب های تو لب های او نه تشنه ی آب و
لب های تشنه از هُرم نبود ذهن عمیقی
در این هوای گرفته از فکر مرده ی مردم
تو آخرین امیدی،تو آخرین عروجی
تو آخرین رسالت،تو آخرین امامی
تو آخرین شب یلدای بلند ظهوری
لبان تو هردم خشکیده شد از خموشی
لبان تشنه از عطش های صبوری
بی تاب آمدنی و بی تاب آمدنت ما
هر چند تو حضوری و ما پر ز پندار دوری
خرناسه های عجیب و مهیبی می کشد اینجا
انسان به خواب عمیق رفته ی زمینی
بیا زمین دگر ترک خورده بی حضورت
میان خشکسالی و بی آبی دوری
دوباره بیا و ظهور کن همانند آدم
براین زمین مرده،تو آخرین ظهوری
.::شیرین صفری::.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ ساعت توسط بيد مجنون
|