یه خداحافظی کوچیک و حلالیت

سلام دوستان عزیز و گل شاعرانم .

خیلی وقت بود نیامده بودم اینجا و ننوشته بودم . الان تازه از ماموریت اومدم . اگه خدابخواد شاید برا مدتی هم دوباره برم . خواستم قبل رفتنم از همه شما حلالیت بگیرم شاید عمر کفاف نده و دباره بیام اکه هم برگشتم که بازم شاکر خداییم

ولی

ولی

میدونم همتونو رو اذیت کردم شاید گاهی خواسته و گاهی ناخواسته حرفی سخنی چیزی گفتم که بهتون برخورد یا ناراحت شدید به بزرگی خودتون منو ببخشید و حلالم کنید :) دیگه زیاد نوشتم براتون همین قد بسه  :)

بهترین هارو ارزو دارم براتون :(

 در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است که از خود وصیت‌نامه‌ای بر جای گذارد و حلالبت بخواد از دوستان بازم امید وارم منو حلال کنید یاعلی

خانه ام آتش گرفته است (دکلمه از مهدی اخوان ثالث)

خانه ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز 

هر طرف می سوزد این آتش 

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان در لهیب اتش پر دود 

وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد

با صدای مهدی اخوان ثالث

متن کامل در ادامه مطلب


دامه شعر در ادامه مطلب
ادامه نوشته

امشب این پنجره را می بندم


امشب این پنجره را
می بندم
و به مهتاب خبر خواهم داد
امشب از فکر و خیالم برود
... پرده را خوب بکش
تا نبید سحر این لحظه ما
و نسیمی نوزد بر تن تب کرده ما
عرق شرم نشست
دو سه جامی ز لبت خواهم خورد
مست بیرون زده
از گوشه این میکده سرخ لبت
دل به دریا که زدم ، دست من گیر ببر
سوی آن صخره مرجانی چشمان خودت
آتشی روشن کن در برم خوب برقص
بزن آتش به تن پر شررم
امشب این پنجره را
می بندم
و به آن صخره مرجانی
چشمان تو دل می بندم
امشب این پنجره را
می بندم

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد...

به خدا عشق به رسوا شُدنش می‌ارزد
و به
مجنون و به لیلا شُدنش می‌ارزد

دفتر
قلب مرا وا كن و نامی بنویس
سند
عشق به امضا شُدنش می‌ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
كوشش
رود به دریا شُدنش می‌ارزد

كیستم؟… باز همان
آتش سردی كه هنوز
حتم دارد كه به احیا شُدنش می‌ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دَم به دَمَم
به همان لحظۀ برپا شُدنش می‌ارزد

دل من در سبدی ـ
عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شُدنش می‌ارزد

سال‌ها گرچه كه در پیله بماند غزلم
صبر این كرم به
زیبا شُدنش می‌ارزد

سودا

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

با تو هستم تا فراسوی زمان تا آخرین مکان

همین دیشب که پیر عشق

تفال زد بر حافظ

به من میگفت:

اگر امشب می و پیمانه ام یاری نماید

چنان مستت کنم تا لحظه ی دیدار

زمانیکه همان معشوقه طناز می آید

تو آه عشوه ی دیگر به روی نازنینش...

                        هدیه بنمائی.

به من میگفت:

تمام کارهارا با همین مستی

ردیف و ساز خواهم کرد

 

ولی ساقی تذکر داد:

بشرطی که درین بازی...

 

  دوباره...

 

       جان فدای ناز چشمانش نگردانی

 

چه سخت است

چه سَخت اَستـــ

هَـم پـآييز بآشَد،

هَـم اَبر بآشَد،

هَـم بآرآن بآشَد،

هَـم خيآبآن ِ خيس بآشَد ...

اَمـــــآ...

نَه تـــــو بآشي ...

نَه دَستي بَـرآي فِشُردَن بآشَد،

نَه پآيي بَـرآي قَدَم زَدَن بآشَد وَ

نَه نگآهـــي بَـرآي زُل زَدَن ...!!

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شعری از قیصر امین پور

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین

سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى

عصر جدول هاى خالى، پارک هاى این حوالى

پرسه هاى بى خیالى، نیمکت هاى خمارى

رونوشت روزها را روى هم سنجاق کردم:

شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى

سلــــــام



سلام خوبم مـن اومدم،گفته بودم یروز میام


با گل های اقاقی و گل های یاس و رز میام


مـن اومـدم بغـل کنـم اون گـلای اطلسی رو


من اومدم تموم کنم اون روزای بی کسی رو


یادته بهت می گفتم اون روزا دور نیست


دل مــن اونقـدا کـه میـگنم صـبور نیست


اومــدم بـگـم مـگـه مثـل تـو هـم پــیدا میـشه؟


آخه خوبم ،بی نظیری،هیشکی مثل تو نمیشه


اومـدم بـاز بـخـرم نـاز نگـاتـو عـزیزم


دوباره نگاه کنم چشم سیاتو عزیزم


تو که نباشی دل من همش بی تابی میکنه


بـه فـکـر بـا تـو بـودن و هـمش به تو رسیدنه


خــداییـش انـگـار نـبـودنـت واسـم جـهـنمه


تو که نباشی جون من ،مرگ گلای یاسمه


عزیزم بیاد بیار حرفایی رو که بت میگفتم


خـوب مـن نـباشـی از نـفـس مـی افـتـم


روز دیدار من و تو روز جشن قاصدک ها


عزیزم خسته شدم،یا من بیام یا تو بیا


وقتی دستتو بگیرم آروم آروم جون می گیرم


واسـه ی نـاز اداهـات الـهی کـه مـن بمیرم


من میمیرم واسه ی خنده هات


من بـمیرم واسـه قـهـر کـردنـات


میدونی ترانه هام حسشو از صدات می گیرن


بــس کــه خـوبـی واسـه خوبــیـات مـیـمــیرن


آخــه تـو دلـت مـیـاد بــری و تــنـهـام بـزاری


میدونم نمیری چون جز من کسی رو نداری


الهی که شب بشه ،ستاره ها یکی یکی


بمـیرن جـلـو چـشـات آخـه خـوبـم تو تکی

میدونم با بودنم ....

 

میدونم با بودنم غم تو دلت جون می گیره
                                   می میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

 

اگه با موندن من باغ تو ویرونه می شه
                                    میرم اما می دونم دل بی تو دیوونه می شه

 

فکر نکن که بی کسم خدا به دادم می رسه
                                کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه


 

مرهمی از شب چشمات واسه دردم نداری

                             خورشیدی اما خبر از تن سردم نداری

 

 چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی *

                                       چه بغضها که در گلو رسوب شد، نیامدی

 

 


خلیل آتشین سخن، تبر بدوش بت شکن *

                                         خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

 

 


برای ما که دلشکسته و خسته ایم نه *

                   ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

آری قصه همیشه ...

آری قصه همیشه این چنین بوده است


گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخن نگویم


من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم


تا این باد با دلتنگی هایم چه کند؟


آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟


وفریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟


یا در این شب بارانی .......


بر سنگفرش کوچه های خلوت جاریش میکند


یا شاید در شبی مهتاب


آن ها را به نگاه به یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!


یا شاید در نگاهی سرد


در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند؟


آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟


دلتنگی هایم را به باد سپرده ام........


شاید این باد دلتنگی مرا


در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمزمه کند!


بگذار برایت بگویم


که امشب سخت دلتنگت هستم...........!

 

برای من بمون صنم
 که گم بشه غم از تنم
 چه می شود اگر نشی
 بهانه ی شکستنم

 شکستنم برای تو
 حدیث عاشقانه بود
 نشستنم کنار تو
 حریم شاعرانه بود

 آمده ام که کم کنم
 هراسه زخمی تنو
 آمده ای که گم کنی
 سیاهی شبه منو

 یاد تو گم نمی شود لحظه ای از چشم ترم
 نمی روی ، نمی رود خاطر خوبت از سرم
 کمند آن نگاه تو بسته به جان و پیکرم
 تا که کشان کشان روم به سوی آشیانه ام



پي نوشت توسط ياس: ممنونم از شاعر اين شعر جناب سيد پويا نجات فر بخاطر كامنتشون و همچنين اين شعر زيبا...


به تو عادت کرده بودم

 

به تو عادت کرده بودم
 اي به من نزديک تر از من
 اي حضورم از تو تازه
 اي نگاهم از تو روشن
 به تو عادت کرده بودم
 مثل گلبرگي به شبنم
 مثل عاشقي به غربت
 مثل مجروحي به مرهم
 لحظه در لحظه عذابه
 لحظه هاي من بي تو
 تجربه کردن مرگه
 زندگي کردن بي تو
 من که در گريزم از من
 به تو عادت کرده بودم
 از سکوت و گريه شب
 به تو حجرت کرده بودم
 با گل و سنگ و ستاره
 از تو صحبت کرده بودم
 خلوت خاطره هامو
 با تو قسمت کرده بودم
 خونه لبريز سکوته
 خونه از خاطره خالي
 من پر از ميل زوالم
 عشق من تو در چه حالي